محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

834

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

فرود آمدند . چون به زير قلعه رسيدند ، نيزك سليم را گفت : اگر هيچكس نداند كه كى ميرد ، من بارى دانم ، كه هر گاه كه قتيبه را بينم بميرم و او مرا زنده نگذارد . سليم گفت : مگو اين چنين كه جز خير نباشد . پس چون سليم و نيزك بيرون آمدند ، آن سواران كه سليم آنجا بنشانده بود تا سر دره نگاه دارند ، بشتافتند و آن تركان كه با او بخواستند آمدن نگذاشتند كه از دره بيرون آيند . نيزك گفت : هذا أوّل شرّ سليم گفت : نه چنين است كه بازايستادن ايشان صلاح كار تست . پس چون نيزك به لشكرگاه قتيبه رسيد ، قتيبه بفرمود تا او را به خيمه اى درآوردند و پاس داشتند ، و گرداگرد خيمه كنده كردند و نگاهبانان بركرد . پس كس فرستاد سوى قلعهء نيزك ، و آن مال كه آنجا بود همه برگرفت و كسانى را كه در قلعه يافتند بند كردند و بياوردند . و نامه نوشت به حجّاج بدين حال و او را خبر كرد . پس از چهار روز نامهء حجّاج آمد كه نيزك را بكش كه او مردى بد است و فريبنده و دشمن مسلمانان . و چندين بار مسلمان شد و باز مرتد گشت . قتيبه نيزك را بخواند و گفت : ترا به نزديك من هيچ زنهار نيست ؟ گفت : نه و ليكن ، به نزديك سليم هست . گفت : دروغ گويى اى دشمن خداى ، كه چون تويى را كس زينهار ندهد . و از جايگاه خويش برخاست و بفرمود تا نيزك را به زندان بردند . و قتيبه سه روز آنجا [ 302 b ] به خيمه اندر نشسته بود و روى به كس ننمود . روز چهارم بيامد و مردمان را بار داد و گفت : چه گوييد اندر كشتن نيزك ؟ جمعى گفتند او را ببايد كشتن كه او دشمن خداى و رسول است . و جمعى گفتند كه وى را زنهار دادى نبايد كشتن . گروهى گفتند ما بر وى از مسلمانان نه ايمنيم . و ضرار بن الحصين درآمد او را گفت : چه گويى اى ضرار ؟ گفت : من از تو شنيدم كه گفتى با خداى عزّ و جلّ نذر كردم كه هر گاه كه مرا بر وى دست بود او را بكشم ، اگر نكشى كس بر او ترا نصرت نكند . قتيبه سر در پيش انداخت و گفت : و الله كه اگر زندگانى من بيش از آن نماندستى كه اين سخن بگفتمى [ گفتمى ] اقتلوه اقتلوه اقتلوه . پس نيزك با دو برادرزادهء او يكى صول و يكى عثمان ، و ديگران كه به بند اندر بودند ، همه را بكشتند . مقدار هفتصد مرد بودند . و قتيبه بفرمود تا سرهاشان به